تقریباً هر ترم، دانشجویی را میبینم که با ناامیدی میگوید: «استاد، کار نیست… آینده رشتهمون معلوم نیست…»
معمولاً در چنین موقعیتهایی، اولین واکنش من همدردی است. شاید همدردی مشکل را حل نکند، اما دستکم نمک روی زخم کسی نمیپاشد.
آنچه بیشتر از خودِ مشکل آزارم میدهد، توصیههای کلیشهای است که گاهی به دانشجویان میکنیم؛ توصیههایی از جنس «مهارت یاد بگیرید»، «فلانی توانست، شما هم میتوانید»، «اگر تلاش کنید، موفق میشوید.»
این جملهها در ظاهر امیدوارکنندهاند، اما همیشه درست نیستند.
وقتی دانشجویی از صبح تا عصر در کلاس دانشگاه است و از عصر تا نیمهشب برای تأمین هزینههای زندگی کار میکند، من با چه منطقی میتوانم به او بگویم «برو یک مهارت دیگر هم یاد بگیر»؟ یا وقتی سر کلاس از شدت خستگی چشمانش بسته میشود، چطور میتوانم فقط به او بگویم «بیشتر تلاش کن»؟
شاید اگر جای او بودم، من هم همینقدر خسته بودم.
نسل ما با نسل امروز تفاوتهای زیادی دارد. زمانی که خودم دانشجو بودم، بیشتر همکلاسیهایم شغل ثابتی نداشتند و فرصت بیشتری برای مطالعه، فعالیتهای داوطلبانه و یادگیری مهارتهای جدید وجود داشت. امروز اما برای بسیاری از دانشجویان، کار کردن دیگر یک انتخاب نیست؛ یک ضرورت است.
به همین دلیل، همیشه از مقایسه کردن دانشجویان پرهیز میکنم.
اینکه بگوییم «فلانی از همین رشته است و حالا در فلان شرکت موفق شده، پس شما هم میتوانید»، از نظر منطقی استدلال محکمی نیست. ما معمولاً نتیجه را میبینیم، نه شرایطی را که آن فرد در آن رشد کرده است؛ خانواده، وضعیت اقتصادی، شبکه ارتباطی، استعداد، فرصتها، زمان و حتی شانس.
سالها پیش، دکتر محسن رنانی در نوشتههای خود به خطایی اشاره میکند که آن را «خطای ترکیب» مینامد. به زبان ساده، اینکه چیزی برای یک فرد یا یک گروه جواب داده، الزاماً به این معنا نیست که همان نسخه برای همه افراد نیز مؤثر خواهد بود.
این دقیقاً همان خطایی است که گاهی در توصیههای آموزشی مرتکب میشویم.
اگر یک فارغالتحصیل کتابداری با یادگیری طراحی سایت موفق شده است، نمیتوان نتیجه گرفت که همه دانشجویان کتابداری باید طراح سایت شوند. اگر کسی با تولید محتوا یا یادگیری زبان به موفقیت رسیده، الزاماً این مسیر برای همه مناسب نیست.
مشکل از خودِ مهارتآموزی نیست؛ اتفاقاً یادگیری مهارت، یکی از بهترین سرمایهگذاریهاست. مسئله اینجاست که توصیه بدون در نظر گرفتن زمینه، شرایط و محدودیتهای افراد، میتواند گمراهکننده باشد.
نمونه دیگری از این خطا را گاهی در دانشگاهها میبینم. استادی که به واسطه توانمندیهای فردی خود، مانند مهارتهای ارتباطی، خلاقیت و تجربه موفق در مدیریت روابط عمومی، به جایگاه مناسبی رسیده است، به این نتیجه میرسد که باید برای دانشجویان رشته نیز گرایش یا مسیری با محوریت روابط عمومی تعریف شود و فارغالتحصیلان این رشته به سمت فعالیت در روابط عمومی بروند. اما این نتیجهگیری لزوماً درست نیست. موفقیت یک فرد، بیش از آنکه محصول یک عامل باشد، حاصل مجموعهای از ویژگیهای شخصی، فرصتها، تجربهها و شرایط محیطی است. از سوی دیگر، حتی بسیاری از فارغالتحصیلان رشته ارتباطات که سالها به طور تخصصی در حوزه روابط عمومی تحصیل کردهاند، خود با چالشهای جدی برای ورود و تثبیت در این حرفه روبهرو هستند. بنابراین نمیتوان صرف موفقیت یک نفر را مبنای تجویز یک مسیر شغلی برای همه دانشجویان قرار داد.
همچنین گاهی میان «مدیریت روابط عمومی» و «فعالیت حرفهای در روابط عمومی» نیز خلط میشود. تجربه مدیری که در رأس یک واحد روابط عمومی قرار داشته، با بودجه، امکانات و تیمی از کارشناسان که هر یک بخشی از وظایف را بر عهده دارند، الزاماً معادل تجربه یک کارشناس روابط عمومی نیست که باید بسیاری از این مسئولیتها را به تنهایی انجام دهد. بنابراین حتی اگر آن تجربه مدیریتی موفق باشد، باز هم نمیتوان آن را نسخهای عمومی برای آینده شغلی همه دانشجویان دانست.
گاهی یک توصیه نادرست، فقط چند ساعت از وقت یک دانشجو را نمیگیرد؛ ممکن است چند سال از عمر او را در مسیری صرف کند که از ابتدا متناسب با شرایطش نبوده است.
شاید پیش از آنکه نسخه بپیچیم، بهتر باشد کمی بیشتر سؤال بپرسیم.
دانشجو در چه شرایطی زندگی میکند؟
چقدر زمان آزاد دارد؟
چه مسئولیتهایی بر دوش اوست؟
به چه امکاناتی دسترسی دارد؟
و مهمتر از همه، اصلاً مسئله واقعی او چیست؟
شاید آموزش، بیش از آنکه به نسخههای آماده نیاز داشته باشد، به درک زمینه و شنیدن روایت آدمها نیاز دارد. زیرا هیچ توصیهای، بدون شناخت شرایط مخاطب، نمیتواند نسخهای عمومی برای همه باشد.




دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.